سفارش تبلیغ
صبا ویژن

زمزمه

 

حرف هایش در مسجد تکان دهنده است. ناگهان از پشت آن پرده فریاد می زند: "به جاهلیت بازگشته اید؟" صدایش شبیه پدر است و مردم توی مسجد، یک آن تنشان می لرزد. تلنگر سختی است؛ تلنگر آن خطبه شماتت بار که به هیچ واهمه ای تمام انحرافات بعد از پدرش را زیر سوال می برد. مردم ولی پوست کلفت شده اند؛ نمی خواهند فکر کنند، نمی خواهند به خاطراتشان رجوع کنند، می ترسند یا دوست ندارند چیزی از دست بدهند؛ به خاطر همه اینها فقط گوش می کنند و هیچ کاری نمی کنند.

فاطمه(س) حتی غمگین تر از قبل می شود. چطور به این راحتی همه چیز را می شود فراموش کرد؟ زنی که همه عمر در نماز شب هایش برای این همسایه ها دعا کرده است، حالا بین همین همسایه ها غریب و مهجور است. حرفش را نمی فهمند یا نمی خواهند بفهمند؛ انگار که به زبان دیگری گفته است.

دلش نمی خواهد اینها خاکش کنند، دنبال جنازه اش بیایند و یا برایش متظاهرانه بگریند. وصیت می کند که دور از چشم همسایه هایی که همه عمر در نماز شب ها برایشان دعا کرده است، خاکش کنند.

...

نیمه شب است و همسایه ها خوابند و دیگر زنی سر سجاده نیست که برای گرفتاری هایشان دعا کند. همسایه ها نمی دانند؛ هنوز خوابند.

ن _ مرشد زاده

همشهری جوان،


نوشته شده در دوشنبه 89/2/27ساعت 3:9 عصر توسط فاخته نظرات ( ) |


Design By : Pichak